دنـــــدونــــی.....
نویسنده این مطلب: خاله راضیه
آیهانی گلم , خیلی وقت بود داشتی دندون در میاوردی حتی قبل شروع ماه محرم ؛ از حرکات و رفتارت مشخص بود که داری دندون در میاری ... ولــــــــــــــی این کار بزرگ خیلــــــی طول کشید .
اما بلاخره اون مروارید کوچولوت , خودشو نشون داد ...
حالا ما بعد یه کم تنبلی و منتظر بودن برا شرایط مناسب ؛ برات یه مراسم گرفتیم که بهش می گن مراسم دندونی .....
آنّه و آقا جون و مامان و بابا و ما خاله ها کلــــــــــــــــــی زحمت کشیدیم ( البته با شور و شوق ) ......
دلمه و سالاد الویه درست کردیم , میوه و شیرینی و نوشابه و انواع شربت و زیتون و غیره ... خریدیم و یادبودهای دندونی درست کردیم و خونه رو آب و جارو کردیم و میز و صندلی سفارش دادیم و چیدیم و و و ... ممان بزرگ و بابا بزرگ و عمه سمیه هم زحمت کشیدند و آش دندونیتو پختند و آوردند.

اینم یه نمونه از یادبودها

و اینم یه نمونه از ظرفایی که توشون آش دندونی برا اون دسته از مهمونا که نتونسته بودند بیان مراسم, فرستادیم


بالاخره مراسم تو خونه ی آنّه برات برگزار شد..
از ساعت سه مهمونا اومدند و خیلی به همه خوش گذشت ... خودتم که حسابی ذوق کرده بودی و کلا خیلی خوشحال بودی ...
کلی هم فدایی داری ( بقول خودشون ) که وقتی همه ی اون فدایی هات برات می رقصیدند ؛ تو هم حسابی می خندیدی و دوتا دستاتو تکون می دادی ؛ انگار تشویقشون می کردی... این بانمک بازیهات دل همه رو برده بود ...



شیطونک من ,
خیلـــــــــــــــــــی دوست داریم


دنـــــدونــــی.....
